تبليغاتX
دلت تنگ است بخوان

دلت تنگ است بخوان

آسمون به ماه میگه:عشق یعنی چه؟
ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو
ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟
آسمون میگه:انتظار دیدین تو.


حدیث عشق من و تو،حدیث ابر بهاریست،تو از قبیله لبخند،من از قبیله اندوه.فضای فاصله صد آه،فضای فاصله صد کوه،تو از سپیده و نوری،من از شقایق گلگون.


 

سوزني از پيوند
و نخي از پيمان
بدهيدم كه بدوزم همه فاصله ها را با شوق
تا دگر فاصله اي يافت نگردد به جهان


یک مناجات عاشقانه

خدايا دلم گردابي عظيم است كه واژه ها گم شده اند در پيچ وتابش

يادت ميكنم و ميدانم در مشغله هايم فراموش كرده ام

چقدر نزديكي به من

فريادت ميكنم و از ياد برده ام نجواهايم را ميشنوي

دويده ام به سويت در هر سو و ندانسته ام كه تو در وجودم جايگاهي بلند مرتبه داري

چشم دل به همه ي آنچه نشانه ام قرار دادي بسته ام

دستم را بگير در روياهاي بلند و بالايم

نگذار در اوج لذت رسيدن بالهايم خيس از ترنم باران حادثه به سقوطي در انتهاي ناكامي برسن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:15  توسط سرور  | 

اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود.او قلبي رئوف و مهربان داشت.دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و براي زندگي آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسيار زيبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوي آنها به هم زول زده بودند و همديگر را نگاه  مي کردند وهيچ يک  جرأت  اول  صحبت کردن را نداشت.يکي دو دقيقه اي به همين صورت  ادامه  داشت  تا اينکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتي گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتي در زماني که کارمي کرد ، درس مي خواند و حتي در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...يک روز وقتي دارا به همراه همکلاسيهايش به روستا برميگشت،دوستان او پيشنهاد دادند که براي چند ساعتي به

 

روستائي  که در چند کيلومتري از روستاي آنها بود بروند وتفريحي بکنند.دارا برعکس هميشه قبول کرد. آنها به روستا رسيدند و به طرف امام زده اي که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوري   امام زاده رفت.در حال نوشيدن آب بود که صداي دختري را شنيد، به طرف صدا حرکت کرد.دختري را ديد که درحال رازو نياز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگي او.دارا در گوشه اي در حالي که مخفي شده بود، سارا را نگاه مي کرد.وقتي سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نيز او را تعقيب ميکرد، تا   اينکه سارا به خانه اش رسيد.خانه اي کوچک و قديمي،در زد پير زني آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته اي گذشت.يک روز دارا براي زيارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل هميشه اول به سمت آبخوري رفت.بعد از گذشت يکي دو ساعت که زيارتش   تمام شد به طرف روستايش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صداي ناله و زاري شنيد.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا ديد.حجله اي در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلاميه اي را روي آن

 

نسب کرده بودند.در ان اعلاميه تصوير سارا ديده مي شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زماني.حالش بد شد گوئي با پتکي به سرش زده بودند در حالي که گريه ميکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا

 

با هيچ دختري صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال هاي زيادي به همين صورت گذشت.او 58     سالش  شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بيرون از خانه مي رفت.روستاي آنها به شهر بزرگي  تبديل شده بود

 

 پارکي در نزديکي خانه ي دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همين خاطر به بچه خيلي علاقه داشت و هر روز براي ديدن بچه ها به پارک مي رفت.در يکي از روزهاي تايستاني که دارا به عادت هميشگي به پارک رفته بود صداي ناله هاي پيرزني را  شنيد که آه و ناله ميکرد. بي اختيار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسيد سر صحبت بين آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پيرزن اززمان نوجواني خود صحبت مي کرد و مي گفت 17 سال داشتم.روزي که به روستاي ديگري رفته بودم ،پسري را ديدم که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه مي کرد.آن پسر بسيار زيبا و جذاب بود.عاشقش شدم  ولي ديگر او را  نديدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانيش کرد.وقتي صحبت دارا تمام شد پيرزن  شروع به گريه کردن کرد و گفت سارائي که عاشقش بودي من هستم و آن کسي که توحجله اش را ديدي خواهر دوقلوي من بود که ساره نام

 

داشت.دارا که چشمهايش را اشک گرفته بود و از روي خوشحالي نمي دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاري کرد.و هر دوي آنهابا دلهائي جوان زندگي تازه اي را شروع کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:25  توسط سرور  | 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

امیدوارم هر جای دنیا باشید سر حال و موفق و سلامت باشید

می خوام واستون داستان های عاشقانه بزارم امیدوارم خوشتون بیاد

دوستان نظر یادتون نره

پشت پنجره ايستاده بود.مثل هميشه غمگين و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه ميکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهني ديده ميشد.ولي ذهنش دوردست ها رامي کاويد.روي شيشهء بخار گرفته دو چشم نقش ميگرفتند و محو ميشدند.بخار روي شيشه ونوس را به ياد خاطراتش مي انداخت. خاطراتي اگرچه غم انگيز ولي شيرين و فراموش نشدني.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود يک طرفه و تو خالي.عقيده اش اين بود که عشق بايد دو طرفه باشه تا جون بگيره و به اوج برسه.واسه همين هميشه از به ياد آوردن مسيح ته دلش يه لبخند کوچولو ميزد.چون به اون چيزي که ميخواستش رسيده بود.دستشو دراز کرد تا روي شيشه بنويسه:"دوست دارم مسيح هر جا که هستي و خواهي بود." باز به يادش افتاد.مسيح هم روي بخار نوشته بود "دوست دارم". يه بغض عميق که خيلي وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا ميزد تا به اشک تبديل بشه.مثل هميشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا يه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شايد گرم بشه.نوک انگشتاش يخ زده بود مثل هميشه. بازم ياد مسيح افتاد.هميشه ميگفت:چرا دستات سرده و يخ زده.بازم يه بغض ديگه و.............

 

مي گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونايي که امشب با هم هستن.همهء دختراي هم سن وسالشو ميديد که با چه ذوقي چيزي ميخرن و کادو پيچش مي کنن.تو دلش يه دنيا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولي چه فايده!!!   مسيح دوسش داشت. عاشقش بود. يعني مي گفت که.....گفته بود ثابت ميکنه.يعني گذشت زمان اينو ثابت ميکنه.

 

ولي............! 

 

ياد يه نوشته افتاد:دل کسي رو به خاطر غرورت نشکن ولي غرورتو واسه کسي که دوسش داري بشکن . با خودش گفت شايد بازم من توقعم زياده يا خيلي مغرورم.ولي نه غرورشو خيلي جاها شکسته بود. يعني ديگه چيزي به عنوان غرور نداشت که بخواد کاريش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز يکيش سرخ و اون يکي سفيد بره پيشش.و بهش تبريک بگه.ولي ميدونست مثل هميشه باهاش سرد رفتار ميشه.شايد هم اصلن نياد که قرار باشه اتفاقي بيفته!!!ذهنش خيلي مشغول بود چقدر دلش مي خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزي که واسه اولين بار چشاشو ديده بودو.............. اولش با خودش فکر ميکرد که نهايت اين رابطه يا يه دوستيه سادهء يا يه رابطه خواهرو برادري .آخه مسيح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش ميگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسي به اون راحتي حرف دلشو بهش نزده بود.همه چيزش براش تازگي داشت.حتي خود خواه بازي هاي بچه گونش که مي خواست ثابت کنه که تو فقط مال مني.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هايي که با هم داشتن(شايد قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت اين خوشي بيشتر از يه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسيح پيش اومد که اگه صبوري هاي ونوس نبود اين رابطه خيلي پيش از اينا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شايد همه چي درست بشه.همه چي عوض شه.شايد مسيح همون مسيح روزاي اول بشه.ولي اينطور نشد. اينطور نشد که هيچ بدتر هم شد.ده روز پيش دعواشون شد. مثل هميشه سر عقايدشون.ولي اينبار خيلي جدي.با اينکه ونوس نميخواست ولي.......مسيح گفته بود ديگه زنگ نزن. يعني تموم.ديگه تحملش تموم شده بود.شايد ونوس آدم صبوري نبودو شايد اگه بيشتر از اين صبر ميکرد يه اتفاق خوب مي افتاد....... يه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خيس شده بود.مثل اينکه گلوش ديگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بي حس.شايد به يه دست ديگه نياز داشت. ولي حيف...........ته دلش دوباره خنديد.هنوزم خوشحال بود که فهميده بودعشق يعني چي؟ با خودش گفت خيلي ها که امشب به هم کادو دادن معني درست عشقو نمي دونن ولي من فهميدم و اين خودش بزرگترين هديه اس.پس مثل هميشه به زور خنديد . يه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائين بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شيشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش يه برقي درخشيد.شيشه پر از بخار شده بود. جاي آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زيرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستي و خواهي بود " و چند تا ستاره که هي ميومدن و ميرفتن............................هنوزم عاشقش بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:19  توسط سرور  | 

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...

وقتی

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهای ديگه نست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی...

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .

گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:39  توسط سرور  | 

میرم تا تو اروم  شبها چشمات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه

می رم یه جایه تازه

میرم یه جایه تازه

میرم با چشمای خیسو قلبی بی گناه

میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه

هر جا میرم اما بازم یادت می افتم

اینو به همه گفتم

اینو به همه گفتم

میرم جای من اینجا نیست

عشقه تو زیبا نیست رویا نیست

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رو ماه نیست غوغا نیست

کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام

وقتی که تو نباشی بهم میریزه دنیام

هرجا میرم  اما بازم یادت می افتم

اینو به همه گفتم

اینو به همه گفتم..........


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:48  توسط سرور  | 

سلام به همه ی عزیزان

یه داستان غم انگیز و ناراحت کننده واستون گذاشتم

امیدوارم خوشتون بیاد....

 

سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟
هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟


لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟


دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟


معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم


لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد


و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...


من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


دوستدار تو (ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود


معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني


لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان


لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟


ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان


دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد


آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...


لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد


خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد


خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:40  توسط سرور  | 

من ریسمان عشق ترا پاره می کنم.شاید گره خورد و به تو نزدیکتر شوم.


گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختیها ، باید زیباترینها را بیافرینند...روزگارت نیلوفری باد


کسی چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت
اين گونه در التهاب فردا نگذاشت
سوگند نمی خورم ولی باور کن...
کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت


عاشق آن نيست كه عشق تكه كلامش باشد. عاشق آن است كه وفاداري مرامش باشد.

زندگي درك همين امروز است . ظرف ديروز پر از بودن توست . شايد اين خنده كه امروز دريغم كردي ، آخرين فرصت همراهي ماست.


به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ، رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ ...
و من را دلتنگ دوستان آفريد ...

پروانه نمي ميرد تا گل به بغل دارد
اين سينه نمي ميرد تا عشق تورا دارد
اي نگاهت رونق فرداي من ، در تو معنا مي شود دنياي من
اي كلامت بهترين اثبات عشق ،‌ با تو ماندن آرزوي روياي من

لبريزتر از هزار پيمانه شديم ديوانه‌تر از هزار ديوانه شديم ديديم گلي به روي ما مي‌خندد از پيله درآمديم و پروانه شديم


جز توکل بر خدا ، سرمایه ای در کار نیست

هر که را باشد توکل ، کار او دشوار نیست


در آغاز آفرينش يکروز دروغ و حقيقت رفتند کنار رودخانه ، دروغ گفت : بيا شنا کنيم و حقيقت ساده دل قبول کرد؛ امام تا لباس هايش را در آورد و در آب رفت ، دروغ لباس او را دزديد و رفت... از آن به بعد حقيقت بيچاره عريان ماند و مردم دروغ را با لباس حقيقت ديدند...!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:38  توسط سرور  | 

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي


دوستان عزیز این نوشته را تقدیم میکنم به تمام عاشقانی که عشقشان تنهاشون گذاشته:به آسمان مینگرم وسرود جدایی را میخوانم و فکر میکنم چه چیزی را باید بر روی کاغذ بیاورم تا برای یادگاری باقی بماند به ناچار و رو به عادت دیرینه قلبم را میشکافم و قطره خونی را به نام سلام بر روی کاغذ می آورم شاید در این زمان و با گذشت آن از نظر شما محو و نا پدید شوم.


من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
و همین آغاز زیباست
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست.
که تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
تنها،
آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت پاک و ناب را.
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست....


اون به من گفت:
به نظرت من قشنـگـــــ ــــم؟ من گفتم : نه.......
اون پرسیــــد که تو می خوای من پیشــــت باشم؟ من گفتم : نه......
اون به من گفت: اگه من یه روز ترکـــت کنم تو برام گــــریه میکنی؟
من گفتم : نه.......
اون در حالی که گریه میکرد و می خواست بره که من دستش رو
گرفتم و گفتم: از نظـــــر من تو قشــــــنگ نیستــــی بلکه زیبایی......
من نمیخوام تو پیشم باشی بلکه نیـــاز دارم که تو پیشم باشی
و اگه یه روز از پیشم بری من برات گریه نمی کنم بلکه می میرم ......


عشق یعنی پاک ماندن در فساد
آب ماندن در دمای انجماد
در حقیقت عشق یعنی سادگی
در کمال برتری افتادگی
.......................


يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و خيال است و خيال ...


یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت چیست ؟
برایش صادقانه می نویسم
برای انکه باید باشد ونیست


ای کاش که معشوق از یار طلب جان می کرد
تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی


خنده تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره


در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر **
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد **
عشق ها مي ميرند رنگها رنگ دگر مي گيرند**
وفقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي ماند

........♥#########♥
.....♥#############♥
...♥###############♥
..♥#################♥..................♥###♥
..♥##################♥..........♥#########♥
....♥#################♥......♥#############♥
.......♥################♥..♥###############♥
.........♥################♥################♥
...........♥###############################♥
..............♥############################♥
................♥#########################♥
..................♥######################♥
....................♥###################♥
......................♥#################♥
........................♥##############♥
...........................♥###########♥
.............................♥#########♥
...............................♥#######♥
.................................♥#####♥
...................................♥###♥
.....................................♥#♥
.......................................♥
.......................................♥
.....................................♥
...................................♥
.................................♥
..............................♥
............................♥
.........................♥
......................♥
..................♥
.............♥
.........♥
......♥
....♥
......♥......................♥...♥
..........♥.............♥............♥
..............♥.....♥...................♥
...................♥.....................♥
................♥......♥..............♥
..............♥.............♥....♥
.............♥
...........♥
..........♥
.........♥
.........♥
..........♥
..............♥
...................♥
..........................♥
...............................♥
.................................♥
.................................♥
..............................♥
.........................♥
..................♥
.............♥
.....♥
...♥

 این شعرها تقدیم به تمام دوستان خوبم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:30  توسط سرور  | 

ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم


روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت


خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:8  توسط سرور  | 

 

سالروز تولد مولود کعبه؛ جان هستی؛ الهه عشق و ذوالفقار

ترنم عطوفت؛ نسیم سرشار از شبنم مهر و شفقت؛ انسان کامل

ولی الله اعظم مولی الموحدین ؛حضرت علی ابن ابی طالب  و روز

پدر را به پیروان عالم و عامل حضرتش و تمامی پدران دنیا و همه

دوستان عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده به همین مناسبت شعر

زیر را به محضر مبارک ان جناب و دوستدارانش تقدیم می دارم.

امید که مقبول افتد.

پرده به یکسو شد و درب حرم باز شد           حریم بیت الهی جلوگه راز شد

 

نور علی زان میان بر همه آفاق شد               زهره به رقص آمد و کوه در آواز شد

 

غریو تکبیر خاست ارض و سما شاد شد         زبان کروبیان به حمد حق باز شد

 

قلب ابوطالب و فاطمه خوشحال شد                 فاطمه بنت اسد صاحب آن ناز شد

 

شاعر دنيا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه تو صحرا، من اگه بودم
آب حياتم توي دست پدرم بود
واي اگه گندم،پوست تنم بود
اون که با دستاش، منو مي کاشت پدرم بود
ريشمو تو خاک اگه مي ذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دينه و ايمونه
پدر خسته، پدر بيزار،از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
پدر نوره، پدر امّيد، پدر عشقه که مي مونه
پدر خندون، ولي گريون، از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:25  توسط سرور  | 

در زندگی سه چیز آموختم......

از عشق

رسوایی

از دوست

بی وفایی

از شب

تنهایی

سلام به همه ی عزیزان به همه ی خوبان به همه ی دوست داران عشق

از اینکه به وبلاگ من سر می زنید ممنونم

امیدوارم بتونم گسترش بدم این وبلاگ

نظرهای خودتون به این وبلاگ واسه من ارسال کنید با تشکر

سربلندوپیروز باشید

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:40  توسط سرور  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:51  توسط سرور  | 

بی کسیمو کسی ندید

نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم / نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم

فقط اینو خوب میدونم تا زند ه ام تا جون دارم دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:57  توسط سرور  | 

در کتاب واژه ها زیباترین معنا توئی / من چگونه در کتاب عشق تو معنا شوم ؟

از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین / من برای گفتنت باید که مولانا شوم . . .

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم / گاهی از من یاد کن ، اکنون که دیگر نیستم

نه بلبل خواهد ز بوستان ها جدائی / نه گل دارد خیال بی وفائی

ولیکن چرخش چرخ ستمگر / زند بر هم رسوم آشنائی

دوست دارم دوستم تو باشی / مریض باشم پرستارم تو باشی !

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟ / تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد / یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار / خسته از این زندگی با غصه های بی شمار . . .

امشب شب آخریه که مزاحم دلت شدم / خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بر درت میآمدم هر شب مرا وا میزدی / گفتمت نا مهربانی دم ز حاشا میزدی

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر / کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:3  توسط سرور  | 

من و تو از تبار بی کسانیم / در این غوغا چه کس را کس بدانیم

کسی نشنید فریاد کمک را / کمک کن تا برای هم بمانیم . . .

آن شب که شد زندگی ما آغاز ، آغاز شد افسانه این سوز و گداز

دادند به ما دلی گفتند بسوز ، دیدند که سوختیم گفتند بساز . . .

از غمت اشک نريزم تو بگو پس چه کنم / آتش قلب خود را با چه خاموش کنم

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من / مگر آن روز که در خاک شود منزل من . . .

تو دريا بودي و من قايقي خرد / که هرجا خواست امواجت مرا برد

دلم پارو زن بيچاره اي بود / که در امواج عشقت يک شبي مرد . . .

عاشق بهترين ها نباش ، بهترين باش تا بهترين ها عاشق تو باشند

يکباره بهانه اي به سر خواهم کرد / تن پوش غم از قلب به در خواهم کرد

بر شوق رسيدن تو دل خواهم داد / هم دوش هواي تو سفر خواهم کرد . . .

به لبخندي مرا از غم رها کن / مرا از بي کسي هايم جدا کن

اگر مردن سزاي عاشقان است / براي مردنم هر شب دعا کن

ياد بادا که دلم مشتاق ديدار تو بود / روز و شب در طلب و هر لحظه بيدار تو بود

ديدگانم را چه داني که دگر سوئي نيست / به فدايت ، که آن هم گرفتار تو بود

تقدیم به همه ی خوبان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:15  توسط سرور  | 

عشقی که تنها با یک نگاه آغاز میشود ، با شناخت سست و سست تر میشود

.........................................................................................

ولی عشقی که با شناخت آغاز میشود با هر نگاهی عمیق و عمیق تر میشود . . .

....................................................................................................

آنجا که توئی ، رهگذری نیست مرا / جز دوری تو غم دیگری نیست مرا

خواهم که به جانبت پرواز کنم / حیف است که هیچ بال و پری نیست مرا . . .

....................................................................................

یافتن میلیون ها دوست معجزه نیست ، معجزه توئی که بین میلیون ها دوست ، تکی !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:2  توسط سرور  | 

اندازه يک کاميون زنبور عسل دوستت دارم اگه جرأت داري برو بشمار

درکنج دلم عشق کسي خانه ندارد* کسي جاي دراين کلبه ويرانه ندارد*دل را به کف هرکه نهم بازپس آرد*کسي تاب نگهداري ديوانه ندارد*

اول از روي ادب ، بر تو گل خوشبو سلام ،


دوم از روي محبت ، به تو دارم پيغام ،


بي تو اي دوست گذر از جهان زندان من است ،


تا تو هستي در برم زندان گلستان من است

ترسم که شبي در جايگاه غم بميرم باآتش دلم بسوزم وباآه بميرم درلحظه اخر که اجل گفت بميرم اي کاش تورابشناسم وبعد بميرم

يک عمر قفس بست مسير نفسم را , حالا که دري هست مرا بال و پري نيست-حالا که مقدر شده آرام بگيرم .سيلاب مرا برده واز من اثري نيست-بگذار که درها همگي بسته بمانند . وقتي که نگاهي نگران پشت دري نيست.........

نظر یادتون نره دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:36  توسط سرور  | 

سلام به دوستان خوبم از اینکه از وبلاگ من دیدن کردین ممنونم

اگر عکس ها ظاهر نشدن کلیک راست کنید و شو پیکچر را کلیک کنید...

نظر یادتون نره    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:22  توسط سرور  | 

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن


عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن


عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن


عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عكس يار


عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن


عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب


عشق يعني سوز ني ، آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

                      زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

 زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

                       رفتنو آخر رسيدن بر در آبادي عشق

مي توان هر لحظه هرجا عاشقو دلداده بودن

                  پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد

                      يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

مي توان در گريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود

                           زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود

مي توان هر لحظه هر جا عاشقو دلداده بودن

                     پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط سرور  | 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:44  توسط سرور  | 

                        در قلب منی

 تقدیم به تمام دوستان عزیزم  دوستتان دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط سرور  | 

دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال
دارایی نرو چون کم‌کم افول می‌کنه دنبال کسی برو که
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز
تیره را روشن کرد. کسی را پیدا کن که تو را شاد کنه

دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ
میشه که میخوای اونو را از رویات بیرون بکشی و توی
دنیای واقعی بغلش کنی.

ای همزبان بی صداترین فریادهایم
حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:10  توسط سرور  | 

                                                تنهایم مگذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:7  توسط سرور  | 

نظر یادتون نره دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:17  توسط سرور  | 

سلام همگی امیدوارم حالتون خوب باشه. از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنون نظر یادتون نره مرسی
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:28  توسط سرور  | 

سلام همگی امیدوارم حالتون خوب باشه. از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنون نظر یادتون نره مرسی
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:28  توسط سرور  | 

اگه تو کوچه پس کوچه های دلم گم شدی دنبال کسی نگرد که آدرس بهت بده چون غیر از تو کسی اونجا نیست.

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سؤال می کند به خاطر چه زنده ای؟
و من برا ی زندگی، تو را بهانه می کنم.....


روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

 تقدیم به آنکه دارمش دوست
تقدیم به آن که قلبم از اوست
اگر مهتاب از تن بر کند پوست
جدا هرگز نگردد یادم از دوست

 

کو طبیبی تا شکافد قلب خونین مرا

تا ببیند من نمردم عشق تو کشته مرا

 

بخاطر تو قلب پر از کینه ام را پر از لطف و صفا می کنم

بخاطر تو همسفر باد می شوم و به دنبال تو می آیم

بخاطر تو هزاران ماهی سرخ را در دریای عشقت رها می کنم

بخاطر تو لحظات پایانی عمر را از نو آغاز می کنم

 

دوست دارم تو سخن گویی و من گوش كنم

غم دل را به كلام تو فراموش كنم

سینه بشكافم و قلبم به تو تقدیم كنم

تا بدانی كه فقط جای تو در قلب من است

تورا من دوست می دارم نه قدر آب دریاها

كه روزی خشك می گردند شوند بیچاره ماهیها

تو رامن دوست می دارم نه قدر غنچه و گلها

كه روزی پرپر می شوند بر آرد آه از دلها

تو را من دوست می دارم  به قدر كهكشان و ماه انجم ها

كه جاویدان بماند عشق من تا بودن آنها

        دوستت دارم 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:1  توسط سرور  | 

ღღღღღღღღღi love youღღღღღღღღღ

تقدیم به بهترینم

عزيز تر از آني كه بگوييم دوستت دارم

محبوب تر از آني كه بگويم مي خواهمت

نمي گويم مال من باش فقط گاهي به فكر من باش

 

 

قلب من با قلب تو خورده گره

نكنه ناز كني باز كني اين دو گره

دو كلام حرف حساب باهات دارم

مي خوام بگم با معرفت دوستت دارم

 

قشنگترين لحظه هامو با سخت ترين دقايقت عوض مي كنم تا بدوني چقدر دوستت دارم

 

 

ويكتور هوگو ميگه : هركز به كسي كه دوستش داري نگو دوستت دارم

.

.

.

.

ويكتور هوگو غلط كرد .

.

.

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم !

 

 

بگم سلام دل ميگيره
بگم عليك دل ميميره
فقط ميگم دوست دارم
اينجور دل آروم ميگيره . . .

 

سكوت من فرداي بلند دوست داشتنتوست
دوست داشتن تو افسانه نيست ، باورش كن

 

آسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال توچ

دوستت دارم عشقم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:31  توسط سرور  | 


 تقدیم به عزیز دلم

نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو

بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان

که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي

 

من چی بخونم که تورو به خوبیه خودت بگم؟
چه بخونم که خوبیات حتی نشه یه ذره کم؟؟
هیچکی برام تو نمیشه، تو دنیا تو یه دونه ای
بزار تا دنیا بدونن تو عشق این دیوونه

تقدیم به آنکه دارمش دوست
تقدیم به آن که قلبم از اوست
اگر مهتاب از تن بر کند پوست
جدا هرگز نگردد یادم از دوست

آن قدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب
یا به عشقم می رسم، یا غرق دریا می شوم

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

دوستت دارم

   کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
                                                  کاش می شد از تو بود و تا تو بود
                                                    کاش می شد در تو گم شد از همه
                                                          کاش می شد تا همیشه با تو بود

 

بیا ای ناجی قلبم
بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم،عاشقترینم
بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونم
بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
می خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
بی تو من تنهای تنهام
دل به خلوت تو بسته ام...


 

 دوستت دارم

 

 

 






 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 14:57  توسط سرور  | 

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم



 

زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انیشتن

 

جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.




 

اهالی باران را دوست دارم ، چون بی هیچ چشم داشتی به زمین می آید. این فاصله را  با تمام عشق طی می کند تا به ما خاک نوید تازگی و آبادانی بدهد.


 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست 

 

 

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه

 

 

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم

 

هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 14:34  توسط سرور  |